روزمرگی منِ خیالباف!



واقعا واقعا میخوام بمیرم!

اما مشکل اینجاست که به همون اندازه، دقیقا به همون اندازه، دلم میخواد زندگی کنم.

فقط اگر یه روزی زور یکی به اون یکی به چربه، یا مثل آدمیزاد شاد زندگی میکنم و یا خودمو خلاص میکنم، غیر از این دو تا نمیشه دیگه، مگه نه؟! 


"عشق شامل هر چیزی میشود. عشق طیف وسیعی از احساسات انسان را در بر می گیرد؛ چه احساساتی که پنهانشان میکنیم و چه آنهایی که ما را می ترسانند."

 

                                                         (نیمه ی تاریک وجود) _دبی فورد


میخوام از اول شروع کنم، یعنی خوندن این رشته ی دهن پر کن و پر ادعا من رو راضی نکرد! بعضی روز ها همین جا توی همین شهر کوچیک لذت بردم و خوشحال بودم اما ارزش این همه سختی کشیدن رو نداشت. شاید اینکه میخوام این مسیر رو برگردم، همون عذاب هایی باشه که کشیدم و روزهایی که به تنهایی به سر شد!
همش به خودم میگم تو لیاقت تجربه های بهتر از این دانشگاه و رشته داشتی! یعنی منظورم اینه که باید میرفتم جایی که با تمام وجود لذت می بردم، لذت یعنی درست مثل وقتایی که وانیل بو میکنم! یا مثل وقتی هایی که بستنی شکلاتی میخورم! یا مثلا وقتی که کفش نو میخرم یا درست مثل وقتی که پارچه ای رو برای خودم برش میزنم که لباس بدوزم. حتی میتونست مثل لحظه های رقصیدنم با‌شه.
اون موقع آخه فکر میکردم باید یه خانوم مهندس بشم! یه تعصب خاصی داشتم رو این مسئله!
خب خانوم مهندس! حالا راضی شدی؟!
میخوام برگردم و برم دنبال چیزی که من رو سر ذوق میاره، چیزی که اشتیاق دارم براش، همون چیزی که قلبمو به تپش در میاره.
"هنر" دنیای پر رمز و رازی که فقط با عشق میتونی وارد بشی. اگر رمز ورود میخواست اون قطعا علاقه ی شدید قلبی بود!

پ.ن: امروز استاد عزیزی می‌گفت : به نظر من خانوم ها باید بروند توی حوزه ای که بهش علاقه دارند و فقط به علاقشون فکر کنند! بی هیچ دغدغه ای از درس خوندنشون لذت ببرند. من همه ی تلاشم رو کردم خواهرم و خانومم هم همین مسیرو بروند.


آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

تعمير دستگاه هاي جوش کاري /09120560696 منتخب اشعار حمید رفائی دارالترجمه رسمي مطهري 186 leirecurti دنیای آوریل بیماری های چشم وبلاگ زندگی که یکی هست و هیچ نیست جز او انجیر نارس